کد خبر : 94223
تاریخ انتشار : 13 بهمن 1394 16:52
تعداد بازدید : 1273

اشعار اعضای کانون

اشعار منتخب دانشجویان

 

 

 

چشم در چشم نسیم

دست در دست بهار

لب به لب می، نوشم و

من و عشقی ماندگار ....

 

مهر و مهتاب تو بود

آمد و خورشید شد

تکه ای الماس بود

در دلم جاوید شد

 

می درخشد عشق تو

مثل شبنم بر گلی

خوش نوازدعشق تو

مثل صوت بلبلی

 

کلبه ای داریم در

کوچه باغ عاشقی

کوچه های شهرمان

پر ز گل عطر رازقی

 

سهره های خوش خبر

خرسند از آواز خود

مرغ های خوش صدا

مست از پرواز خود

 

گام آرام نسیم

 در میان لاله ها

آورد سمت دلم

بوی زیبای خدا

 

چشم در چشم نسیم

دل به  دستان بهار

جرعه ای  می، نوشم و

لب نهم بر لعل یار

 

تا ابد کار من است

بوسه های آبدار

خوش به حال من شد و

خوش به حال روزگار

حسین خدائیان

 

 

بحرطویل در مدح مولای متقیان علی (ع)

 

بشویم دولب از کوثر و گویم صفت حیدر و ریزم ز دهان گوهر و دل شاد  کنم فاطمه ی اطهر و تا مست کنم عالم و خشنود کنم خاتم و گویم بخدا هر دم و کای آدمیان نام علی بردم و یک بار دگر مست شدم بی خبر از هست شدم سرخوش و سر مست شدم ، جمله ی عشاق بدانید ، علی رکن و مقام است، علی اصل قیام است ، علی ماه صیام است، علی بر همه ی خلق خداوند امام است .علی تحت لوا برد همه ارض و سما را

 

الا اهل سماوات علی کیست ؟ علی باب عنایات  خداوند علیم است و علی نور خداوند رحیم است و علی پرده در سرّ خداوند حکیم است . علی ماه منیر است ،  علی بر همه ی خلق امیر است. هم او بود همان گوهر دریای ولایت گل نورانی گلزار امامت که ز بس داشت درایت به شب خوف و خطر خفت بجای نبی آن پادشه جن و بشر ، ختم رسل ،  نور سبل ،  هادی کل ، تا که  کند  در ره اسلام فدا جان گرانمایه ی خود را و نگه کن تو ببین معرفت و مهر و وفا را

 

علی  فاتح خیبر علی  سید و سرور علی  شیر دلاور علی  مظهر نورانیت حضرت داور علی ساقی کوثر علی  شافع محشر علی  بهر نبی یار و برادر به خدا فخر تو این  بس که شدی همسر زهرای مطهر  یا که از قبل ولادت بنوشتند برایت سند و حکم ولایت، به جلالت به کمالت به درخشنده خصالت قسمت میدهم از لطف و عنایت نگهی کن ز کرامت دمی این بنده (سید) پر خبط و خطا را .

 

سید سبحان عباسی

 

 

از چادر شب کشیده بر روی سرش

مهتاب و ستاره های شب دور و برش

 بانوی اساطیری من می آمد

آبی بلند آسمان زیر پرش

میترا ملک محمدی

آرام بالا میروم از پله امید

 طی میشود بن بستهای کوچه تردید

 مثل همیشه میرسی با خنده ای بر لب

 می آیی و در کوله بارت میوه خورشید

میترا ملک محمدی

 

 

افسوس نمی پرسی احوال پریشانم

بیتابم و محتاج درمان مسیحایی

 

 تقویم نمی گردد از روی نگاه تو

ای کاش به سرآید این دوری و تنهایی

 

عطر تو گذر میکرد با باد شب از کویم

در کلبه تاریکم بر پا شده غوغایی

 

کی دست تمنایم پر میشود از امین

روزم همه در حسرت شبها شب یلدایی

 

 ای عشق توام در سر ،ای نام توام بر لب

 ای گنج عظیم عشق. پنهانی و پیدایی

میترا ملک محمدی

 

 

مثل تمام جمعه هایی که پراز آه است

حالا دوباره یک غروب بی تو در راه است

 

وقتی نباشی جاده یعنی غربت و غصه

پایان هر راهی که رفتم قصه چاه است

 

هر هفته بوی انتظار از جمعه می آید

تنها خدا از غیبت و راز تو آگاه است

 

 خورشید هم نورانی از  یک جلوه. رویت

داروی بیمار تو آقا قرصی از ماه است

 

پرچم به روی دوش تو آرام می آیی

آقا بگو آیا سپاهی با تو همراه است

میترا ملک محمدی

 

 

افسانه های کوچک من خواب رفته اند

حالا. تمام شهر مرا غم گرفته است

 

دستی بکش به معجزه بر روی باورم

حتی دلم برای تو ماتم گرفته است

 

لب  بسته ام  تو را ز چه فریاد میزند...

این لرزش غریب که دستم گرفته است

 

این روز های تلخ پر از اضطراب و درد

 زخم من از نگاه تو مرهم گرفته است

 

خطی بکش به روی تمام گذشته ها

حالا که چشمهای تو هم نم گرفته است

میترا ملک محمدی

 

 

انگار که من ماهم و تو خور شیدی

کم کم به دل کو چک من تا بیدی

گفتی که شبی به دیدنت می ایم

رفتی و غروب کردی و خوابیدی

میترا ملک محمدی

 

 

صبح آمد و از عطر تمنای تو نوشید

خورشید هم از جامه لبخند تو پوشید

دست من و...آرامش موزون نگاهت...

هر حادثه از چشمه چشمان تو جوشید

میترا ملک محمدی

 

هرصبح که ازشب توبرمی خیزم

با خنده ات از معجزه ها لبریزم

در حافظه ام شکفتن وصبح و طلوع

 سرشار تر از بهار. رستاخیزم

میترا ملک محمدی

 

 

 

ترسیدم میان گلهای باغچه

گلهای روسریم را نبینی

ببین چقدر برایت گل چیده ام.... !

یک روسری گل سرخ....

یک دامن گل بنفشه....

کافیست نزدیکم بیای

و مرا ...ببویی ....

و دست ببری بر گلهای پیرهنم

  اطلس موهایم را جمع کنی دسته کنی

و لبخندم رادر دلت بکاری

تا ریشه کند...

ریشه اش آنقدر عمیق باشد

تا هیچ وقت

گل های پیراهنم ،روسری و دامنم

خشک نشود

مهسا نجفی

 

 

بگذار یکبار دیگر

چشمهایت راببینم....

 

شاید

به شعری مبتلا شدم که درمانش تو باشی.....

ستایش عبدی

 

 

من آن گلی هستم که در پاییز میمانم

من ان نگاه عشق را از دور میخوانم

 

با گامهای مهربانی آشنا هستم

با سایه های غمزده بیگانه هستم

 

من طلوع نور را  به چشم خود ندیده ام

اما برای دیدنش به بیداری رسیده ام

 

من پیچک سبز امید و ارزوها را میشناسم

و با تک تک پروانه ها همراه میدانم

 

وقتی زمین و زمان، را خوب میبینم

اما نگاه عشق را دریاچه ای ارام میبینم

نهر مسیح

 

 

دیوارهای شهر چقدر بلند هستند

 انگارمقصدی تا به اسمان نیست

طناب بیاور تا به اسمان بی اندازم

تکه ابری برایت بیاورم

درون کوچه باران بگیرد

بهار را به یاس....

رنگین کمان را به اسمان برگردانم

و ای کاش بعد از این اجر چینهای بلند

دری بسته در انتهای کوچه نبود

من وتو بودیم

و

جاده های بی پایان...

 

سارا اوجاقی


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :